سيد محمد كمره اى

464

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

انگور را گرفته به خانه رسيدم . گفتند ديشب مشهدى محمد رضا ساعت دو آمد و شام نان و آبگوشت خورده ، صبح هم چايى خورده گفت ناهار نمىآيم و اگر رفقا آمدند شب را هم شايد نيايم . بعد در خانه مشغول تحرير . ناهار آبگوشت كلم بادمجان گوجه با انگور خورديم . بعد قدرى فكرهاى دراز را در دراز كشيدن ديده ، دراز كشيدم . بلند شده چايى خوردم . بعد دو به غروب بيرون آمده ، پياده از راه به خانه معاون السلطنه ، چون ديروز عصر آمده بودند و من نبودم رفتم كه شايد كارى داشته باشند ، نبود . چند شترى كه گندم آورده بودند درب خانه خوابيده گفتند نصف گندم را در ميدان ، آذرىزاده‌ها بردند و نصف را به ما دادند . بعد درب دكان آقا ميرزا عباسقلى خان سيف الاطبا رسيد . گفت شنيده‌ام كه معين الوزراء و نصر الملك و مشار السلطنه خودشان از شهر رفته‌اند . آقا اكبر آقا رسيد . تلگرافى كه از اقتدار ، آقا ميرزا عباسقلى خان گرفته بود خواندم . ديدم با پنبه سر اكبر آقا را بريده و منت به آقا ميرزا عباسقلى خان گذاشته و ضرر تلگرافى به اكبر آقا زده و سند محكمى براى جعفر قلى ميرزا مدعى اكبر آقا تهيه شده ، آفرين بر زبردستى . تكذيب تشكيلات خصوصى بعد بازار رفته آقا محمد چايى فروش در راه مرا ديده ، گفت شنيده‌ام با چند نفرى حاضر و مىخواهيد تشكيلات خصوصى بدهيد اما من باور نكردم و تكذيب نمودم . گفتم باز تكذيب كنيد كه با خصوص و دسته‌بندى من آشنايى ندارم مگر با عموم . بعد دكان آقا مشهدى على اكبر آژان رفته تنقيد از تدين و . . . و اعمال آن‌ها نمود و گفت شما را شنيدم كه مىخواهند با خودشان مشغول نمايند . گفتم اشتغال من موقوف به بودن همه است . يوم دعوت معتبرين مملكت براى ترتيب نان بعد به‌سمت خيابان آمده درب سبزه‌ميدان اكبر آقا را مجددا ديده باهم از حوض بزرگ گردش‌كنان رفتيم . كالسكه و درشكه‌هاى زيادى در دم دربار ايستاده بود . گفتند جمعيت از وجوه مملكت از تجار ، علما ، ملاكين و اهل خبره را دولتىها امروز عصر به دربار دعوت نموده‌اند كه فكرى براى نان بنمايند ، و هنوز جمعيت